گلوله نمی دانست،
شکارچی نمی دانست،
تفنگ
نمی دانست پرنده داشت برای جوجه هایش غذا میبرد
خدا که می دانست
نمی دانست?
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
غلط نکنم تو را به اندازه چای ناشتا دوست دارم! به اندازه سیگار دم صبحی که در اتوبوس کشیده میشود! شاید هم به اندازه یک روز شنبه که خوشی میزند زیر دلت و میروی یک جایی گم و گور میشوی! بله! من تو را قد همه این چیزهای نازک نارنجی دوست دارم، ولی دوستت دارم و مهم هم همین است!
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
گاهی اوقات
بهتر است همه چیز را
آنطور که هست رها کرد،
اندوه را آزاد گذاشت تا دوره اش را بگذراند...
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
گفتم عشق را نقاشی کن
مرا بی دهان با چشمانی خندان کشید!
و این یعنی هیچ چیزی نگو، بمان و بخند...
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
همراه من
دو تا فنجان چای هم دفن کنند!!
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید...
به هر حال دلخوری ها کم نیست از بندگانش
همان هایی که بی اجازه وارد شدند
خودخواهانه قضاوت کردند
بی مقدمه شکستند
و بی خداحافظی رفتند...
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
زندگی به تنهایی ناقص است .
تا عشق نباشد
زندگی تفسیر نمی شود ...
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
هر مردی که تو را پس از من ببوسد
بر لبانت تاکستانی را خواهد یافت
که من کاشتهام.
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
صبحی که یاد تو در آن شکفته شد
گویا تلنگری زده بر صبح محشرم
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
رمضان است
راستی...
حسرت تو را خوردن
روزه را باطل نمیکند...؟!
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس
نوعی خواندنی هایی در جهان وجود دارد که هرگز تمام نمی شوند مثلا چشمهایت، نوعی بوسیدنی هایی هم هست که ابدا سیراب نمی کنند مثلا صدایت. البته نوعی دیوانه کننده هایی هم هست که تمام زندگی ات را مثل تاری در ریز به ریز پودهایش غرق می کند و گسستنش تماما محال است مثلا تو!
برچسب:
نویسنده: بنیامین شمس